علمانه

حلقه علمی بچه های غنچه های انقلاب

علمانه

حلقه علمی بچه های غنچه های انقلاب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.


ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.


بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.


کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.


کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،  پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.


کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."


پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.


بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.


کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.

پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"


پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."


۱ نظر ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۰۲
علیرضایی

می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مساله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد، زیرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.


۱ نظر ۳۰ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۸
علیرضایی

 

.روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود

.نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد

.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید

.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود

.مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود

.آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت

.سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید

:مورچه گفت

ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند"

خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
"می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم

:سلیمان به مورچه گفت

“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”

:مورچه گفت آری او می گوید

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


۳ نظر ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۹
علیرضایی